می ترسم. می ترسم تصادف کنم. سرعتم را کم می کنم. ظرف پلاستیکی  درون جیبم را باید هر چه سریعتر به مقصد برسانم. خودروها  از کنارم می گذرند و من به محتوای ظرف می اندیشم و می ترسم...

به مقصد می رسم، نفس راحتی می کشم. به سرعت از پیاده رو می گذرم. پله ها را  از زیر کفش های  خاک آلود، عبور می دهم. در می گشایم. زنان و مردانی می بینم که ظرف پلاستیکی در دست، در ترددند. تردید دارم ظرف را بیرون بیاورم یا...

با خودم می گویم: « اینان، مثل من، تمام امیدشان به سلامت محتوای ظرف های پلاستیکی شان است... ».

ظرف سفید کوچک چندش آور را در دستانم می فشارم و طوری از جیب، بیرون می کشم که کسی متوجّه نشود. اطرافم را می پایم و شرمناک آن را به یکی از زنان سفید پوش تحویل می دهم و بی آنکه حرفی بزنم، سرم را پایین انداخته و بیرون می زنم. سراسیمه، در را  رها می کنم. صدای در، سکوت مکان و اهالی آنجا را می شکند. از پلّه ها، مثل رعد، پایین می پرم تا ناسزاها را نشنوم.

نفس راحتی می کشم. هندل می زنم. خطوط جاده را پس می زنم و با خودم می خندم... می خندم به خودم، به علم، به «پاتوبیولوژی» که پیشاب را به حرف درآورده...

با خود می اندیشم. افسرده می شوم:

پیشاب دردمان را می فهمد و ما از حال خود غافلیم.